سفارش تبلیغ
صبا

خیلی ناراحت نشدم از اینکه ایران باخت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوشنبه 85/3/22 11:7 عصر| | نظر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 خیلی ناراحت نشدم از اینکه ایران باخت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بترسید از زمانی که بازیها جدی می شود وجدی ها بازی!!!

دیروز بازی ایران با مکزیک بود که البته ایران باخت داد

هر چند هر ایرانی  غیور  هرکسی که کشورش رو دوست داره حتی هر مسلمونی که به کشور اسلامیش افتخار میکنه دوست داره پرچم کشورش رو تو همه چی تو علم وفناوری تو صنعت تو اخلاق وحتی مسائل ساده تری  چون یه بازیه فوتبال  بالاتر از همه پر چما ببینه  وبه همه ی دنیا ثابت کنه که بچه های ما جزو با استعاد ترین وغیورترین جوونا هستند  اما  وقتی  مائل جنبی فوتبالو می بینم (تازه اونقدی که ما می فهمیم  ) مثل هزینه بالایی که خرج فوتبالیستا میشه  و همچنین مربی های خارجی شون!!

دست گلایی که هراز گاهی  بعضی فوتبالیستا به اب میدن !مسائلی که هوادارای فوتبال  پیش میارن مثل خسارت به اموال مملکت و یا   جشن های  مخطلتی که بعد از پیروزی ها در خیابونا میگیرن خصوصا  اینکه ممکن بود حرمت ایام فاطمیه رو هم نگه ندارن  

واز همه بدتر تب فوتبالی که بعد از هر برد جامعه رو میگیره وبعضی از جوونامون همه چی شون میشه  فوتبال  اونم نه  به عنوان یه ورزش بلکه پرداختن به مسائل جنبیش که بیشتر معضله و اینکه می بینیم یه بازی اینقدر جدی میشه و خیلی از مسائل جدی جامعه به بازی گرفته میشه احساس می کنیم شاید این باخت خیلی هم بد نباشه

عسی ان تکرهو شیئا و هو خیر لکم( چه بسا چیزی را که از ان کراهت دارید اما به نفع شماست )

 مسئولین محترم ودلسوز ،جوونای غیور بیان یه خورده عمیق تر فکر کنیم اینقدر ساده اندیش وساده بین نباشیم این طور نگرش برای کشور ما افت داره نگین همه جایه دنیا همین خبراست ما به دنیا نشون دادیم  یه برنامه ی جدید که البته نه جدید یه برنامه الهی یه برنامه درست برای زندگی داریم بیان یه جور دیگه نگاه کنیم ورزشم خوبه فقط ورزش  باشه وبازی فقط بازی و تازه بالا تر بریم هر چیزی منطبق با ارزشای جامعه زیباست ما ورزشکار می خوایم مثل رضازاده که خودش پرچم ارزش های اسلامی برای کشورمونه ما برای پیروزی همچین ورزشکارایی همیشه دعا می کنیم    


اینجا با عشق درس می خونن...

دوشنبه 85/3/22 12:21 صبح| | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

مامان میگه  جامعه الزهرا جو خوبی داره ! هر وقت میره برای امتحانا وقتی بر میگرده میگه تا مدتی شار‍‍‍‍ز هستم!

نور بالا می زنم ! از بچه های اونجا ! از جو اونجا نیرو می گیرم! البته همه جور توشون هست حتی کسایی که فقط برای مدرک درس می خونن اما اونا کمترن  خیلی از بچه های اونجا مدر ک دانشجویی دارن بعضی هم مدارک بالای علمی دارن اما با عشق درس می خونن همین عشق، همین معنویت، چیزیه که شاید خیلی جا ها کم یافت میشه !

البته مامان میگه امتحانای اونجا رو سخت تر و دقیق تر از امتحانای دانشگاه میگیرن نمونش اینه که همون دروس عمومی که تو دانشگاه 19 و20 می گرفتم مثل ریشه ها و معارف و.. اینجا به زحمت بالای 15 میگیرم دانشگاه زیر 12 مشروط هستی اینجا زیر 14 اینجا باید مثل بچه ادم درس بخونی ...  


مامان از شما گذشته دیگه

یکشنبه 85/3/21 11:41 عصر| | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بدترین حرفی که میشه به مامان زد اینه که مامان دیگه از شما گذشته!!

فورا میگه از خودت گذشته  من هنوز اول جوونیمه بیشترم با دخترای همسایه دوست میشه تا ماماناشون  مثلا صبح ها با هم میرن پارک ورزش صبحگاهی و نا گفته نمان که مامان جون یه ذره اهل مخ تیریت کردن هم هستن!حالا قضیه ش باشه بعدا میگم

یه چیز عجیب تر مامانی با من کلاس فیلم سازی هم میاد میگه عرصه هنر بهترین جاییه که ادم می تونه حرفاشو به زیباترین بیان بگه البته مامانو ثبت نام نمی کردن می گفتن شرط سنی داره حد اکثر 25 سال( نا سلامتی اسمش انجمن سینمای جوانه ) مامان به شوخی گفت خوب من 24 سالو چند ماه دارم دیگه!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه قبول کردن که مامان شهریه رو بده اما بعنوان مستمع ازاد بیاد میگه خواستی فیلم بسازی منم میشم دستیار کار گردان ولی پیش خودمون بمونه پیشرفت مامان بیشتر از منه

تو کلاس وقتی مامان جواب سوالا رو می ده استادا به من میگن خوش به حال شما که هم منشی دارین وهم سخنگو شما خودت نظری نداری!!!!!!!!!!!!!

مامان یه ریز بهم غر می زنه فاطمه تکالیف فیلم سازی تو انجام ندادی عکسارو اماده نکردی و....

راستی نگفتم مامان تازگی  هوس کرده کارشناسی ارشدشو هم بگیره  دو ماه دیگه هم امتحان جامعه الزهرا داره تو قم  دوروز بعدشم ارشد بیوشیمی تو مشهد داییم میگه سخت تر از بیوشیمی نبود بری؟؟ تو حالت خوبه این کتابای زبانو چطور می تونی بخونی؟؟!! الان خونمون دیدنیه  یه جا تکالیف فیلم سازی و دوربینو ... یه طرف کتابا وسیذی های عربیه تحریر الوسیله وفلان یه طرفم کتاب زبان تخصصی و ...

تازه شناسنامه  های بهداشتی بچه های مدرسه ای که مامانم مربی بهداشتشون بود دیروز پریروز کارشون تموم شده واز تو خونه جمع شدن !!!!

 


از اون روزی که مامان حوزوی شد...

یکشنبه 85/3/21 11:37 عصر| | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

از اون وقتی که مامانی حوزوی شد دیگه تو فامیل وقتی کسی میگه اخوندا فلان وبهمان ... مامانی چپ نگاشون می کنه ومیگه دیگه نبینم به روحانیت بد بگین بهم بر می خوره !!!!

بابا مگه رو حانی ها کیان ؟ از مریخ که نیو مدن همین ادمای دور وبرمونن البته خیلی هاشون بهتر از ما هستن !

کسایی هستند که دوست دارن از دینشون بیشتر بدونن برای همین رفتن بیشتر بخونن وبیشتر بدونن ! البته خدا توفیق بده عمل هم همراش باشه دی گه همه چی تمومه !خب راه برای همه بازه شما هم برین !پشیمون نمیشین!

 

 


روحانی مشروطه خواه!!!!!!!!

یکشنبه 85/3/21 11:29 عصر| | نظر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خلااصه از اون روزی که مامان رفته جامعه الزهرا وقتی جو می گیرتش فکر میکنه حجت الاسلامه!!

 

تازه دو سه بار مشروط شده! خودش همیشه میگه من از روحانیون مشروطه خواهم!!!

 

(البته مشروطی اینجا با دانشگاه فرق می کنه بعدا براتون توضیح می دم)

 

 

 


اینجوری بود که...

سه شنبه 85/3/16 1:13 عصر| | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود

من از اون روزی که به دنیا اومدم از روزی که مامان مرا روی پای خودش لالایی می کرد چیز هایی کنار خودم رو پای مامان می دیدم که بعد ها فهمیدم اون کاغذ های سفیدی که رویش چیز هایی نوشته شده بودو جلد کادویی یا پلاستیکی داشت بهشون میگفتن کتا ب وبعضیها هم جزوه بودند خلاصه من از وقتی چشم باز کردم از این چیزا دور وبرم زیاد بود ودوساله که بودم مامان جونم کنکور قبول شد من هم گاه گاهی بامامان می رفتم دانشگاه ولی از دانشگاه فقط سلف سرویسشو میشناختم ومی گفتم دانشگاه غذا خوری ..

! حالا دیگه یه چیزایی می فهمیدم از کتاب و اینا از این رو میرفتم ورو کتابای مامانی می نشستم و می گفتم مامان برام بک نقاشی بکش جزوه های مامانم از اون به بعد پر از نقاشی های رنگ ووارنگ شده بود وبیشتر از اینکه به جزوه درسی شبیه باشه به دفتر نقاشی شبیه بود خلاصه گذشت و مامان فوق دیپلم گرفت وطرحشو گذروند در همین موقع که من کلاس اول بودم داداش کوچولوم هم به جمع ما اضافه شد حالا شده بودیم منو بابامو داداشمو مامانمو کتابای مامانم

مامان ایندفه 2 جا قبول شد هم دانشگاه هم جامعه الزهرا اما اینبار بابا جون کوتاه بیا نبود میگفت یا حوزه یا دانشگاه یکی رو انتخاب کن اما مامان هر دو رو می خواست بابا می گفت همون دانشگاتو ادامه بده ولی مامان می گفت از جامعه مرخصی میگیرم 2 سال کارشناسی رو تموم می کنم بعد جامعه الزهرا رو شروع می کنم

میگفت من به هردو علاقه دارم نمی تونم از هیچ کدوم بگذرم خلاصه جنگ سرد شروع شد اما اخرش زور مامان بیشتر شد وبابا قبول کرد که مامان فقط ثبت نام کنه تا ببینیم چی میشه اما تو همین هیری ویری هنوز داداشیم سه سال بیشتر نداشت که چشم ما به جمال ابجی کوچیکه روشن شد وای من همیشه از خدا یه خواهر می خواستم چه نازه چه با نمکه

حالا جمع ما شد :

منو بابامو مامانمو داداشمو ابجی کوچومو دانشگاه و جامعه الزهرا با کتاباش ....

 


سلام

سه شنبه 85/3/16 12:24 عصر| | نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

چند وقت پیش گذرم به وبلاگی به نام همسر یک روحانی افتاد وبلاگ جالبی بود اما وقتی نظرات وبلاگ رو می خوندم متوجه می شدم بعضی ها فکر می کنن روحانیون از کره مریخ امدن با همه فرق میکنن و بعضی ها هم وقتی دلشون از یه جای دیگه پره سر اوناخالی میکنن...

من نه بابام روحانیه نه داداشم رو حانیه نه پدر بزرگم هیچکی تو خونوادمون روحانی نیست حتی بعضی وقتا که تو جمع های خانوادگی نشستیم بعضی از اقواممون میگن اخوندا فلان

اما من می خوام یه چیزایی براتون تعریف کنم که فکر می کنم براتون جالب باشه وپیشنهاد میکنم حتما بخونیدش


پیوند‌ها