سفارش تبلیغ
صبا

آخوندها از مریخ نیامده اند!!!

اقای دکتر شما باعث شدین ...

سمیه جون می گفت یه همکار داشتیم ، که کمی اهل مطالعه بود اما یک روش شیطنت امیز داشت یه شبهه ایجاد می کرد که همه تو پاسخش بمونن بعد تیرش را به هدف می زد!

می گفت اگه جوابی دارین خب بگین! از بی اطلاعی ما سوءاستفاده می کرد . سمیه می گفت : من احساس کردم حقیقت رو نمی گه ! دروغ میگه !حرفاش کفر امیزه! این حرفا  یه پاسخی داره؟

می گفت چند بار که رفتم و مستند جواب شبهاتشو دادم، اونقدر عصبانی شده بود که قرمز شده بود و دستاشو به هم می کوبید ولی از اون به بعد وقتی می خواست شبهه ایجاد کنه زیر چشمی نگاه من می کرد ببینه من حرفی برای گفتن دارم یا نه دیگه کمتر سفسطه  می کرد. روز اخر که می خواست از اون قسمت بره موقع خدا حافظی بهش گفتم : اقای دکتر شما باعث شدین من تصمیم بگیرم برم حوزه ...

 میگه :با یه خنده امیخته به درد گفت: نه من اصلا نمی خواستم اینجوری بشه !!! با دستای خودم شما رو بد بخت کردم...

خدا کنه سمیه پاسخ سوالاشو تو جامعه الزهرا بگیره شما چی فکر می کنید؟؟؟

 


سمیه جون هم...

    نظر

سلام

خوش به حالش

اوایل که سمیه جون با مامان تو ورزش صبحگاهی دوست شده بود اونم فکر می کرد اخوندا از مریخ اوومدن .سمیه جون پرستاره از اون دخترای گل روزگار مهربون نجیب نماز خون و....ا

اما...

دور وبریهاش می گفتن :ادم باید شاد باشه ! مجلس روضه سر جای خودش جشنهای کوچیک خانوادگی باکمی حرکات موزون هم جای خودش! می گفتن :  مگه چه اشکالی داره توی کیف دستی یک  دختر چند تا وسیله نقاشی وصافکاری هم باشه!! خدا زیباست و زیبایی ها رو هم دوست داره !...

اما.........................

یه وقت دیدیم سمیه دیگه اون دوستاشو دعوت نمی کنه !اسم مکه که می امد مثل عاشقا اشک می ریخت که منم باید برم!اخرم رفت و هرچی پس انداز از حقوقش داشت رو با پول طلاهاش ریخت برای ثبت نام حج !حالا دیگه   c dهاش یه چیز دیگه می خونه !سوالاش یه طور دیگه شده بود !؟ یه روز مامان جون بهش گفت : تو اگه جواب سوالاتو می خوای برو حوزه هم درساش هم جوش یه طور دیگس اگه اهلش باشی که تو هستی می تونه ادم بسازه !

سمیه می گفت همیشه فکر می  کردم حوزه مال ه عده خاص .. مگه میشه !تصور کنید برخورد دور وبریها وقتی سمیه جون تصمیم گرفت بره جامعه الزهرا ...

اما حالا سمیه توراه بازگشت از قمه خدا کنه تو مصاحبه قبول شه می گفت از حضرت معصومه (س) خواسته حاجتش رو بده. براش دعا کنید.


اخوند صادراتی!!!

    نظر

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

   این یه روحانیه اون ور! آب مشغول کباب پختن! البته نه فکر کنید برای خانواده ! نه در حال تبلیغه !!! میگن بهرین روش های تبلیغ روش های غیر از سخنرانیست  که این اقا رعایت کرده !!

خالم که استکهلم زندگی میکنه میگه یه روحانی باحال داریم ، که هفته ای یک بار دعوتمون میکنه مجلس وعظ وخطابه و دعای توسل !کنار رودخانه  خارج شهر، یک نهار دعوتیم  !کبابای خوبی هم میپزه!! بابت پاسخ به سوال های احکا م هم جایزه های خوبی هم میده، من خودم تا حالا چند بار برنده شدم !

یک بار یه تفنگ اب پاش برنده شده بود که سوغاتی اورد برا داداش کوچیکم !

خلاصه خالم میگفت روزای تعطیل دلمون تنگ میشه واسه اقا شیخ ! برا منبراش ! برا کباباش! برا تفنگ اب پاشش !! چند وقتیه برگشته ایران خیلی دلمون براش تنگ شده! خدا کنه زودتر بیاد. میگفت بچه ها ایرانی مقیم حتی اونا که خانواده هاشون خیلی هم مذهبی نیستن میان مجلساش  !!!مجلسای گرمی داره !

گفتم : بابا خوش به حالتون هر چی جنس استاندارده ، مرغوبتره ، صادر میکنن ! میگن صادراتیه !!!!

 

 

 


روحانی الگانس سوار!!!!

    نظر

بسم الله الرحمن الرحیم

امروز تو کلاس فیلمسازی  استادمون داشت برامون از ساخت موقعیت ویژه برای هر شغل صحبت می کرد، می گفت برای اینکه  یک فیلم خوب بسازین باید خوب تحقیق کنین،حتی اگه شده مدت ها به میون اون افرادیکه در مورد اونها فیلم میسازین  برین و از نزدیک با زندگیشون آشنا بشین ...و حرف به این جا کشید که چند سال پیش به فکر افتادم یه فیلم در مورد طلبه ها بسازم اون زمانیکه هنوز کسی تو این فکرا نبود هنوز فیلمایی مثل زیرنور ماه واون یکی دیگه؟! ساخته نشده بود، برای ساخت این فیلم مدت ها به حجره های طلبگی سر زدم پای صحبتشون نشستم و دفترچه های خاطراتشونو خوندم هرچند اصولا روحانیون ما فیلمسازا رو زیاد تحویل نمیگیرن اما به هر حال کسایی رو پیداکردم که خوب همکاری کردن...می گفت  متاسفانه ما فقط از روحانی ها الگانساشونو می بینیم دریغ از اینکه چقدر روحانی ها با سختی درس میخونن وچه زندگی ساده ای دارن البته بعضی هاشونم ..!!!. ( این حرفای استادمون برام خیلی جالب بود آخه یه فیلمساز!!؟ این حرفو بگه ولی یادمه یه بار دیگم میگفت : ریش برای اقایون وچادر برای خانوم ها مثل قاب برای عکسه وقتی عکس قاب داره خیلی زیباتره و مهمتر به نظر میرسه ...)

میگفت  این تجربه برای خودمم جالب بود وخلاصه فیلم ساخته شد بعدم شروع کرد از فیلمش گفت داستان فیلم از این قرار بود که طلبه ای به نام علی  بعد از اینکه معمم میشه در اولین تجربه به یک روستا دعوت میشه که قراره اولین نماز جماعت وروضه شو اونجا برگزار کنه خب مثل هر تجربه اول دیگه یه خورده دلهره و اضطراب داره ...مدتها جلو اینه میشین تمرن روضه خونی میکنه کتاب حدیث می خونه و...

و خلاصه روز موعود فرا میرسه که  مردم روستا در اون روز منتظرشن اما از اونجایی که روستا سرویس نداره ودر یک منطقه کوهستانی واقع شده و او روز هم برف سنگینی باریده پدر ومادر علی مانع رفتنش میشن اما علی میگه من به مردم قول دادم و اونها با یک وانت تا سر جاده اصلی دنبالم میان درست نیست بدقولی کنم واونارو تو این سرما به زحمت بندازم!  از اون طرف هم  مردم روستا مردم روستا رو میبینیم که باشور وشوق دارن مسجدروتمیز مکنن برفای جاده جلو مسجد رو پارو میکنن و سعی در باز کردن راه بسته شده روستا دارن اما وانت روشن نمیشه ! خلاصه علی با مختصری وسائل به سمت روستا حرکت میکنه و سر جاده اصلی قراره وانت بیاد دنبالش پیاده میشه مدتی منتظر میشه وهرچی پتو ولباس گرم داره به خودش میپیچه اما از وانت خبری نیست تصمیم میگیره پیاده به سمت روستا حرکت کنه شاید بین راه وانت رو ببینه ..

اما بعد مدتی پیاده روی توی برفا درحالی که سرما تا مغز استخونش نفوذ کرده و پاها تا نیمه داخل برفه شروع میکنه به زمزمه کردن اولین روضش در مورد امام حسین (ع) وبعد در حالی که به این جمله میرسد که وه چه خوش می اید اینجا بوی عشق ... با صورت به روی برفها میافتد وکم کم به صورت نقطه ای در برف ها گم میشود.. صحنه بعدی روستا را نشان میدهد و صف های مرتب نماز را ...در حالی که دوربین از صف اخر به صف جلو میاید تابوتی را میبینیم که عمامه طلبه علی روی آن است !! و بدین ترتیب اولین نماز باحضور علی در ان روستا برگزار میشو اما نماز میت !!!

به اینجا که رسید اشک رو می توانستیم در چشمان همه هنرجوها ببینیم که بدنبال بهانه ای برای ریختن بود !

استاد گفت نظرتون در مورد فیلم چیه ؟ هرکی چیزی گفت یکی گفت جان باختن در راه وفای به عهد...

یکی به شوخی برای اینکه کلاس ازز اون حال وهوا دریاد گفت : استاد !علی هنوز کلی ارزو داشت !هنوز می خواست پشت میز بشینه والگانس سوار شه  حالا الگانس که هیچی میذاشتین یه پیکان سوار میشد بعد از صحنه حذفش میکردین! باز اینجا صدای مامان دراومد که دست شما درد نکنه اقای ... از شما دیگه انتظار نداشتم اینطوری قضاوت کنید ...من خودم حوزه میرم سمندم سوار میشم شاید یکی وضعیت خانوادگیش طوریه که از قبل داشته ... اقای... که تا اون روز نمی دونست ننه ما هم حوزویه کلی خجالت کشید و گفت ببخشید برای شوخیش گفتم!  خواهر خودمم تصمیم داره بعد دانشگاش بره حوزه درس بخونه ...

خلاصه تعارفات رد وبدل شد خدافظی کردیم و رفتیم سمندو! سوار شدیم بریم خونه! تو راه مامانم گفت مردم حق دارن از روحانیون توقع داشته باشن پول یه الگانسو بدن چندتا پیکان و اجازه بدن چندنفر از اون استفاده کنن اگه روحانی زاهد نباشه  اگه روحانی نبخشه اگه روحانی ساده زندگی نکنه مردم از کی الگو بگیرن ! اما  بعضی وقتاهم یکی مثل ما !! مجبوره سمند سوار شه من که به بابات گفتم پیکانم خوبه ... اینجا من دویدم تو حرف مامانم که کولر نداره میسوزیم ... مامانم گفت خیلی خب اردی هم خوبه  اما بابات  رئیس بانکه و داره و اونقدی هم که میتونه می بخشه اما  هوس سمند کرده ... ماهم سوار میشیم  به هر حال باید منصفانه تر قضاوت کرد ...

نظر شما چیه ؟؟؟