![]() | ![]() |
بسم الله الرحمن الرحیم همیشه تصور میکردم دوستان اینترنتی مجازی هستن: خط صدا و نهایت تصویر ... هیچ وقت باورم نمیشد که روزی با هم هم سفر بشیم اما اما توفیقی شد واز ( بلاگ تا پلاک سفر کردیم) انطباق چهره ها و گفته ها برام جالب بود بچه هایی که با اینکه اکثرشون معتاد اینترنتی بودن خلاصه ادمای جالبی بودن و سفر جالبی اما یه چیز تو سفر خیلی غیر منتظره بود ... با اینکه همسفرامون خیلیاشون همون اخوندای غیر مریخی بودن اما معمولا تو سفر نمازمون رو به نظرم به افق مریخ میخوندیم البته دقیقا نمیدونم افق مریخ چه ساعتیه ... البته دلیلشون هم این بود که تو بیابون نمیشه نماز خوند!! بریم تا جای مناسبی گیرمون بیاد اما من میگم میشه و بایدم بشه
: یکی خیلی مودب و منطقی
یکی شوخ و بذله گو
یکی تمیز و اتو کشید
ه یکی موبلند
یکی موکوتاه
یکی با لباس اخوندی (...)یکی با شلوار لی
و.. اما همه اما همه با یک نقطه مشتر ک!
اما دغدغه ی دین و ارزشها رو داشتن چیزی که بین معتادای اینترنتی
کمتر مده ...
اما هرچی بود خیلی بعد از افق زمین بود !!
سه ساعت چهار ساعت یا حتی بیشتر...!!

راستی حاشیه التحریرش مونده (گزارش تصویری +... )اگه زنده بودیم !
اسمم واسه مکه در اومده ....دعا کنید ..دعااااااااا ...یعنی میشه منم حاجی بشم؟
خدای خودمی قربونت برم
بازم خودت 
9.کسایی که میان و مارو خجالت میدن ببخشن اگه نتونستیم سر بزنیم باور کنید مادرجان مربوطه نمیذارن ...تو این دو ماه فقط سه الی چار بار اومدم تو نت به بزرگی خودتون ببخشید و در راه خدا نظر بدید اینجا!
دوستون دارم
فعلا یا علی!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چند روز پیش با یکی ازهمکلاسیام صحبت میکردیم ... بهم میگه فاطمه من که این حرفای هخی و صور اسرافیل و امثال اینارو قبول دارم خب راست میگن دیگه ...از فساد ...پارتی بازی ... گرونی... خب همش راسته دیگه .... (یه سری از حرف هاسانسور شد!).... حکومت اخوندی...!
شکیبا تند نرو واستا با هم بریم ...
بیا برگردیم به 28 سال قبل . .. وقبل تر از اون!
زمانی یکی بود که وقتی خیلی از مردم سال تا سال رنگ برنج رو نمی دیدن! البته برنج که هیچ بگو رنگ غذا ..
خودش تو کاخ های زمستانی تابستانی پاییزی ... داشت خوش میگذروند...
( کاخ سعد اباد رو که دیدی؟ محل صرف صبحانه محل صرف شام محل صرف دسر! محل مهمان خارجی ،ایرانی، مهمان خصوصی، عمومی، خواب عصر ، خواب ظهر،خواب بی موقع! .. و...)
زمانی که کلی از شهرهای جنوبی ایران اب سالم برای اشامیدن نداشتند به دستور انگلیس وام های کلان به لندن میداد تا سیستم لوله کشی لندن عوض بشه و مردم اونجا اب شیرین و سالم برای خوردن داشته باشن!(و امثال این وام ها که الا ماشالله!)
زمانی که اگر یه اشپز امریکایی شاه ایرانی رو میکشت ایران حق نداشت ازاون باز خواست کنه ولی اگر یه شاه ایرانی یه سگ امریکایی رو میکشت باید محاکمه و مجازات میشد!!!
زمانی که خانه های فساد و شراب فروشی ها و...(این که دیگه جای حرف نداره!)
زمانی که کسی جرات نداشت حتی تو دفتر چه خاطراتش چیزی بر علیه شاه بنویسه حتی یه شعر شوخی ! از ترس اینکه دیوار موش داره و ساواک هم ...!
همین دختر خانم دباغ چی ! یه دختر سیزده ساله که به جرم شعری که تو دفترچش نوشته بود اینقدر شکنجه شد که هنوز هم تحت درمانه و میکشه ازون روزا ...طوری که مادرش میگه من ارزو میکردم کاش دخترم زنده نمونه!!!یه مادر برای دختر جوونش همچین دعایی بکنه!!! خیلی حرف داره!! (اون وقت گنجی جان با اون سابقش الان تو زندان سفارش تلفن شخصی و مبایل میده!!! چیز دیگه یی لازم نیست ؟میگم خدایی نکرده بد نگذره اخه!!)
زمانی که روستاهای ما اب و برق که هیچ حتی راه ارتباطی و امکانات اولیه زندگی هم نداشتند! و شاه رو چه به این کارا!!!
زمانی که برای تهیه خرج سفر های خارجی شون رو مالیات کشاورزا و مردم میکشیدن و مردم که به درک!
زمانی که ایران حتی یه کارخونه هم از خودش نداشت ...چه برسه به صنعت پویا!! (جک گفتم؟!)
...بابا م تعریف میکنه که یه بارتو همسایگیمون یه مکانیک تونسته بود باسایل کمش یه هلی کوپترکوچولوو چند تا وسیله دیگه درست کنه...بقیه بهش گفته بودن اگر میخوای زنده بمونی برو خرابشون کن تا ساواک نفهمیدن چون یا تورو میبرن امریکا و انگلیس یا هم کشته خواهی شد!!! (نخبه پروری شون هم که حرف نداشته !!)
زمانی که اینقدر کاخ هاشون بلند بود که صدای فریاد مردم به اون بالا نمیرسید و اگر هم میرسید سزاش مرگ بود!
اون موقع یکی اومد و رهبری مردم رو به عهده گرفت پا به پای مردم جلو رفت با قاطعیت گفت : من تو دهن این دولت میزنم من دولت تعین میکنم من به پشتوانه این ملت دولت تعین میکنم !!.. و مردم هم شجاع شدن وقتی دیدن یکی داره به این قاطعیت حرف میزنه ...و مبارزه کردند...کشته شدن و...
امام خمینی (ره)برای خودش چی می خواست که مبارزه کرد ؟ دنبال حکومت بود ؟ یا دنبال ثروت ؟!یا دنبال ...!؟
کسی که حتی وقتی عراق تهران رو موشک باران میکرد به پناهگاه نمیرفت و میگفت مگر خون من از بقیه مردم رنگین تره؟!کسی که خونش دو تا اتاق بیشتر نبود!کسی که...
بالاخره مردم به رهبری امام اونها رو از ایران بیرون کردن ... امریکا ایران رو تحریم کرد امام گفتن ما دست شما رو هم میبوسیم چون شما باعث پیشرفت ما خواهید شد!
گذشت و گذشت...
این مرد خداهم رفت...
یکی دیگه اومد ... کسی که واقعا ادامه دهنده ی راهش بود ... یه خمینی دیگه...
یه بار تو تلوزیون یکی تعریف میکرد: قرار بود کار اسباب کشی وسائل اقا (از منزل اجاره ای) به منزل جدید رو ما انجام بدیم .. از چیزایی که دیده بودیم واقعا تعجب کرده بودیم مگه ممکنه ...! میگفت گاز اقا به حدی درب و داغون بود که وقتی ما بلندش کردیم تهش رو زمین جاموند! رفتیم با پول خودمون واسه اقا یه گاز نو خریدیم ..گذاشتیم تو خونشون ...ولی وقتی اقا دیدن خیلی ناراحت شدن و گفتن لطفا همون گاز خودمون رو بیارید و این رو پس بدید!! مگر تو این شرایط همه پول دارند که گاز نو برای خودشون بخرن!!! کسی که حلقه ی دامادی پسرش همون انگشتر خودش بود که دورش رو نخ پیچیده بودن تا اندازه دست پسرش بشه... کسی که سال ها تو زندان های ساواک شکنجه شد .. کسی که زمان جنگ خودش به جبهه میرفته و بین رزمنده ها حضور داشت ....
به نظر شما این عاشق حکومت بوده یا ثروت!!! یا...؟!
خب اصلا از ایناش بگذریم...
(به قول اقای قرائتی حالا یه صلوات بلند بفرستین تابقیشو بگم!)
فناوری هسته ای ...کشف سلول های بنیادین...کشف واکسنی برای ایدز... تولد اولین گوسفند شبیه سازی شده در ایران ... پیوند قرنیه ...وامثالهم ... که ایران تو همش جزو چند کشور اول دنیاست!و با کشورهایی مثل المان و امریکا رقابت میکنه...
.
چیز کمیه؟!... فقط در عرض بیست و هشت سال! تا قبل ازاون مگه تو ایران همچین خبرایی بود؟!
چند وقت پیش قرار بود از زندگی یکی فیلم مستند بسازیم یعنی هنوز فکرش بود وقتی نشستیم گوش کردیم خداییش ما که دهنمون باز موند!!! مگر میشه...؟! ولی واقعیت بود...
استادمون میگه حالا این جور روستایی از کجا گیر بیاریم ...! محاله....مگر حالا روستایی پیدا میشه که برق نداشته باشه ...! تازه اینم پیدا بشه شنای روونش رو از کجا گیر بیاریم!!! تازه... و تازه تر..!
الان چقدر از کالاهای ایرانی به کشورهای دیگه صادر میشه ...
تسلیحات جنگی ...که هر روز تو تلوزیون میبینی ...ساخت اولین هواپیمای تمام ایرانی ... ساخت...
حتی همین مرگ بر امریکایی که ما ایرانی ها به این راحتی میگیم ! بعضی کشورها تا امریکا بهشون میگه پخ تا چهل روز خواب و خوراک ندارن!
امریکا همین چیزا رو میبینه که میسوزه ... که از بس اعصابش خورد میشه یه سری مزخرفات میگه ودوروزدیگش مثل اهو تو گل میمونه!!!(البته یه چیز دیگه میگفتن!)که عجب غلطی کردیم بابا!!
بیچاره اعصابش خورده اخه کشوری که یه زمانی بی اجازش میترسیداب بخوره حالا حتی بچه سه چهار سالش جلو امریکا بلند میشه و میگه امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه...!
همین شایعاتی که چند وقت پیش واسه اقا ساخته بودن فکر میکنی برای چی بود ؟ چون مستاصل شدن نمیدونن چی کار کنن! به نظر تو چرا دشمن دست رو رهبر گذاشته ؟!
نه فاطمه حرف تو درست ولی مگر الان پارتی بازی نیست مگراین همه فساد نیست مگر...؟
شکیبا مشکل ما همین جاست ...
امام رهبری مردم رو به عهده گرفت اونا رو از چنگال ظلم نجات داد و حکومت رو سپرد دست مردم !
مردم خودشون رفتن رای دادن رئیس جمهور انتخاب کردن خودشون رای دادن نماینده شهرشون رو انتخاب کردن خودشون رای دادن شورای شهر انتخاب کردن شهردار... همه ش دست خود مردم بود و هست .. اما جالبه هر کاری میشه میگن حکومت اخوندی وظیفه ی رهبر چیه ؟ هدایت مردم ... خب وقتی رهبر هدایت رو کرد و مردم گوش ندادن اون موقع چه انتظاری میشه داشت ؟! خود مردم پارتی بازی میکنن میگن حکومت اخوندی نماینده هایی که خود شون انتخاب کردن کاری نمیکنن میگن ... یکی از همسایه های ما همیشه سر این پارتی بازی غر میزنه ولی خودشم همیشه همه ی کاراشو با پارتی انجام میده ...(خب همش زیر سر همین حکومت اخوندیه دیگه!!)
ولی اگر ازون طرف مقامی بدست بیارن یا هر موفقیتی... این از استعداد خود ایرانی هاست ما ایرانی ها اصولا ...اینیم دیگه... ربطی به دولت نداره!!!
شما چی میگین؟
پی نوشت :
1. چون متن طولانی شد پی نوشتا رو حذف میکنم واسه پست بعدی...
2. فعلا ...مرگ بر امریکا ... بیست و دو بهمنم بر همتون مبارک ...چشم بعضی ها دراد! که حتما تاحالا اومده!
3. یه سری عکس بود فردا میزنم انشالله...
یا مهدی (عج) و التماس دعا...
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چند روز پیش مامان و بابا و بچه ها رفتن سر راه خاله خانوم و من هم برای اینکه از درسا عقب نمونم چند روزی رفتم خوابگاه موندم...
سحر که شد رفتیم سحری خوردیم و قتی برگشتم دیدم هرکسی یه جا ولویه یکی داره فال حافظ میگیره یکی چرت میزنه یه عده دارن با هم حرف میزنن و.... تا زود اذون بشه و نماز صبحشونو بخونن منم به دوستم میگم تا اون موقع بیا یه نماز شبی بخونیم حیفه ... دوستم میگه من که یاد ندارم ومن هم برای اینکه خیلی تابلو نشم هیچی نگفتم و رفتم یک کنار که نماز بخونم ولی همش فکر میکردم چجوری به بچه ها بگم ؟ یه دفعه یاد رو حانی جدیدمون که از قم اومده بود افتادم خیلی جالب حرف میزد
یه عالمه داستان برامون تعریف میکردجالب بود یه بار سر کلاس ما شروع کردن در مورد یه مساله صحبت کردن و داستان گفتن و... همه هم داشتن به شدت گوش می کردن این اقا هم هی داستان گفت و باز یه چیزی یادش اومد در مورد اون هم یه داستان و قضیه تعریف کرد وقتی تموم شد میگه راستی بحث درمورد چی بود؟ همه زدن زیر خنده ...
میگفت من خودمم رشته ریاضی درس میخوندم اون زمان فکر میکردم ما مخ های مدرسه ایم و دیگه خیلی ای ولیم و خلاصه خیلی ادعامون میشد (به بقیه کلاسا نگین ها ) میگفت در برابر این ادعاهه ما یه مسئولیت سنگین هم به عهده داریم خیلی سنگین ...
برامون چند تا معادله برای زندگی گفت میگفت خدا برای هر کاری یه معادله گذاشته که اگر درست انجامش بدیم جواب درست به دست میاد چند تا مثال برامون زد برای هر کاری که فکرشو میکردیم !
یه بار یکی از بچه ها از شون پرسید ببخشید چه جوری امر به معروف کنیم که تاثیر داشته باشه اول کلی توضیح داد اخرم گفت اگر باز هم اون نفر مقاومت و لجبازی کرد باید بذاریم که مثل نسرین خودش سرش به سنگ بخوره بعضیا لازمه خودشون یه چیزو تجربه کنن.
حرف از حق الناس شد اقا ازین حدیث متحولی ها گفت همه یاد حق الناسشون افتاده بودن یکی میگه ببخشید حاج اقا اگه حق یکی به گردنمون افتاده باشه ونتونیم گیرش بیاریم چی کار کنیم؟حاج اقا میگه خب پیش میاد اینجور مسائل تازه خودم یادم میاد اون سالا که بچه بودیم یه بار از کنار یه میوه فروشی سر کوچمون رد می شدم دیدم ازین گرجه سبزای تپل اورده بود بد جوری چشمک میزد ما هم از بچگی رفتیم دوتا برداشتیم یه کنارخوردیم حالا هم نمی دونم اون میوه فروشه کجاست که برم پولشو بدم ....بعدشم گفت که باید چی کار کنیم
یه طرز حرف زدن جالبی داشت بچه ها تعجب کرده بودن شایدچون تا حالا هر اخوندی که دیده بودن از شکیات نماز و پا کی نجسی براشون گفته بود عادت کرده بودن فکر می کردن اخوندا فقط برای همین حرفان!!! شایدم فکر میکردن اخوندا از مریخ اومدن اصلا جالب بود که اخوندی هم فیلم میبینه !!! چیزی نمونده بود که بگن مگه اخوندا غذا هم می خورن!
خلاصه که اون لحظه ما یاد این اقای اخوندمون افتادیم که اتفاقا شبها برای نماز جماعت میامدن خوابگاه و بعد از نماز هم یه صحبت کوچولو داشتن گفتم میریم میگیم که یه ذره از فضائل نماز شب و چگونگی خوندش و اینجور چیزا برای بچه ها بگن و گفتیم.... بعد نماز هم اقا شروع کردن به حرف زدن و.... فرداش سحر که شد با دوستم سحریمونو خوردیم اومدیم تو اتاق با یه صحنه جالب وعجیب رو به رو شدیم !
دیدیم همه بچه ها واستادن و دارن نماز شب می خونن همه! لای تخت ها و گوشه های اتاق پر بود گفتم شاید هنوز خوابم ! دیدم نه ...
(بابا ....تاثیر!)
کم کم بچه ها 10 رکعتشونو که خوندن شروع کردن که حالا 40 تا مومن از کجا گیر بیاریم یکی میگفت من که مامان و بابا و علیمونو و دایی و زن دایی و اون دایی دیگه و.. ****. یکی ازون اخر میگه که نه اول باید از این اخوندای معروف شروع کنیم مثل اقای بهجت و سیستانی واقای خامنه ای و... ****یکی از انسانی ها می گفت: فردوسی و سعدی و خاقانی و حافظ ومولوی...چطوره؟ **** یکی میگه :سران مملکت اقای احمدی نژاد اقای شاهرودی اون وزیر بهداشته ....*****یکی ازون عقب داد زد فقط سید حسن نصر الله ماشالله حزب الله ****یکی برداشت به شوخی میگه اگه من بخوام برای برادرا(از نوع دینی!!)م تنها دعا کنم 40 تا کمم هست ****یکی میگه راستی میشه برای نیوتون وانیشتین هم دعا کنیم؟!
و....
من که تو نماز همش به حرفای اینا گوش میکردم و بعضی وقتا نمی تونستم جلوی خندمو بگیرم....
همینجوری اینا در حال بحث بودن که اذان رو گفتن ....
انشالله قبول باشه این نماز شب بچه ها
...و چه دلهای پاکی! با یه صحبت شاید 5 دقیقه ای !
کی مسئوله ..؟
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
* به سلامتی داره کلاسای فیلم سازی مون هم تموم میشه ومامان هم بدجوری حس کارگردانی بهش دست داده و الان هم شروع کرده به فیلم سازی !( مثلا قراره من مدرک بگیرم!
)
ومن در تعجبم با این همه پشتکار !
* یه بار بعد 4 ساعت فیلم گرفتن وحس گرفتن بچه ها وکلی دنگ وفنگ و..خستگی و کوفتگی تمام متوجه شدیم که نور صحنه کم بوده و فاتحه همه فیلم خونده شده...
یه دفه دیگه بعد از کلی اصرارو راضی کردن اون بنده خدا که یه بار دیگه جان ما بیا اینجوری کن که فیلم بگیریم دست اخر که فیلم رو گرفتیم و رفتیم ببینیم متوجه شدیم که هیچی فیلم گرفته نشده که در اون لحظه چیزی نمونده بود که من منفجر شم ....
و....
چون فیلمش یه ذره مستند هست وخیلی نمیشه تکرار کرد!اگر جاییش خراب بشه دیگه از دست رفته ...
* وسط ضبط فیلم سمیه زنگ زده به مامان وخوش خبری که حوزه قبول شدم
( ...و سمیه هم به جمع اخوند ها پیوست....) و شما کجایی که می خوام بیام خونتون ومامان هم زد زیر خنده وگفت الان سر صحنه هستم! خداییش این مامانو که جو بگیره دیگه هیچ !
* داشتم میگفتم هر دفعه یک مشکلی پیش میاد ولی این مامان میگه اشکال نداره اینجا که نورش کمه فقط صداشو میندازیم رو اون صحنه که اینجوریه و نمی دونم اینجوری واونجوری و... درست میشه توکل به خدا ....
منم رو کردم به مامان میگم اره دیگه خدادیده شما اینقدر حوصله دارین این همه مشکل براتون پیش میاره... مامان بهم میگه اگر ما اولین فیلممونو مثل اب خوردن درست کنیم بد عادت میشیم فکر میکنیم رسمش همینه و دوروز دیگه مشکلی پیش بیاد زود جا میزنیم ...
.
* . برام جالبه که مامان به فیلم سازی مثل یه وظیفه نگاه میکنه ...میگم حالا ول کنین همین موضوع رو سال دیگه درست میکنیم که خوشکل تروراحت تر بشه درستش کرداون موقع یه ذره تجربه هم داریم مامان میگه اول تو بهم قول بده که سال دیگه زنده یی بعد روی چشم!
* . جدیدا میشه سه ساعت با مامان صحبت میکنم یهو مامان میگه فهمیدم اپیزود اخرش رو اینجوری تموم میکنیم اون صحنه هه که شمع وسط سیم خاردارا روشن هست.....!!! و من تازه متوجه میشم که مامان خانوم چقدر به حرفای من گوش می کرده! وخسته نباشه ...
* . انشالله منم می خوام فیلم بسازم ولی هنوز یه فیلم نامه خوشکل به ذهنم نیومده تو این کلاسا که ذهن ادمو برای یه فیلم نامه نویسی پدر مادر دار اماده نمی کنن .موضوعایی که تو کلاس مطرح میشه همش مورد داره !!!!و... اعصاب خورد کنی!!! شاید هم یه فیلم ساختم و به صورت طنز این رو مورد انتقاد قرار دادم!
دوس دارم ازین فیلم سیاسی ها بسازم یه چیزایی تو مایه های بله اقای نخست وزیر و.... اینجور فیلما 
خوشحال میشم که اگه موضوع جالبی داستانی چیزی به ذهنتون رسید به منم بگین که این ذهنم یه ذره روغن کاری بشه یه موضوع مناسب برای یک فیلم کوتاه . و....تشکر فراوان
![]()


سمیه جون می گفت یه همکار داشتیم ، که کمی اهل مطالعه بود اما یک روش شیطنت امیز داشت یه شبهه ایجاد می کرد که همه تو پاسخش بمونن بعد تیرش را به هدف می زد!
می گفت اگه جوابی دارین خب بگین! از بی اطلاعی ما سوءاستفاده می کرد . سمیه می گفت : من احساس کردم حقیقت رو نمی گه ! دروغ میگه !حرفاش کفر امیزه! این حرفا یه پاسخی داره؟
می گفت چند بار که رفتم و مستند جواب شبهاتشو دادم، اونقدر عصبانی شده بود که قرمز شده بود و دستاشو به هم می کوبید ولی از اون به بعد وقتی می خواست شبهه ایجاد کنه زیر چشمی نگاه من می کرد ببینه من حرفی برای گفتن دارم یا نه دیگه کمتر سفسطه می کرد. روز اخر که می خواست از اون قسمت بره موقع خدا حافظی بهش گفتم : اقای دکتر شما باعث شدین من تصمیم بگیرم برم حوزه ...
میگه :با یه خنده امیخته به درد گفت: نه من اصلا نمی خواستم اینجوری بشه !!! با دستای خودم شما رو بد بخت کردم...
خدا کنه سمیه پاسخ سوالاشو تو جامعه الزهرا بگیره شما چی فکر می کنید؟؟؟
سلام
خوش به حالش
اوایل که سمیه جون با مامان تو ورزش صبحگاهی دوست شده بود اونم فکر می کرد اخوندا از مریخ اوومدن .سمیه جون پرستاره از اون دخترای گل روزگار مهربون نجیب نماز خون و....ا
اما...
دور وبریهاش می گفتن :ادم باید شاد باشه ! مجلس روضه سر جای خودش جشنهای کوچیک خانوادگی باکمی حرکات موزون هم جای خودش! می گفتن : مگه چه اشکالی داره توی کیف دستی یک دختر چند تا وسیله نقاشی وصافکاری هم باشه!! خدا زیباست و زیبایی ها رو هم دوست داره !...
اما.........................
یه وقت دیدیم سمیه دیگه اون دوستاشو دعوت نمی کنه !اسم مکه که می امد مثل عاشقا اشک می ریخت که منم باید برم!اخرم رفت و هرچی پس انداز از حقوقش داشت رو با پول طلاهاش ریخت برای ثبت نام حج !حالا دیگه c dهاش یه چیز دیگه می خونه !سوالاش یه طور دیگه شده بود !؟ یه روز مامان جون بهش گفت : تو اگه جواب سوالاتو می خوای برو حوزه هم درساش هم جوش یه طور دیگس اگه اهلش باشی که تو هستی می تونه ادم بسازه !
سمیه می گفت همیشه فکر می کردم حوزه مال ه عده خاص .. مگه میشه !تصور کنید برخورد دور وبریها وقتی سمیه جون تصمیم گرفت بره جامعه الزهرا ...
اما حالا سمیه توراه بازگشت از قمه خدا کنه تو مصاحبه قبول شه می گفت از حضرت معصومه (س) خواسته حاجتش رو بده. براش دعا کنید.
بسم الله الرحمن الرحیم امروز تو کلاس فیلمسازی استادمون داشت برامون از ساخت موقعیت ویژه برای هر شغل صحبت می کرد، می گفت برای اینکه یک فیلم خوب بسازین باید خوب تحقیق کنین،حتی اگه شده مدت ها به میون اون افرادیکه در مورد اونها فیلم میسازین برین و از نزدیک با زندگیشون آشنا بشین ...و حرف به این جا کشید که چند سال پیش به فکر افتادم یه فیلم در مورد طلبه ها بسازم اون زمانیکه هنوز کسی تو این فکرا نبود هنوز فیلمایی مثل زیرنور ماه واون یکی دیگه؟! ساخته نشده بود، برای ساخت این فیلم مدت ها به حجره های طلبگی سر زدم پای صحبتشون نشستم و دفترچه های خاطراتشونو خوندم هرچند اصولا روحانیون ما فیلمسازا رو زیاد تحویل نمیگیرن اما به هر حال کسایی رو پیداکردم که خوب همکاری کردن...می گفت متاسفانه ما فقط از روحانی ها الگانساشونو می بینیم دریغ از اینکه چقدر روحانی ها با سختی درس میخونن وچه زندگی ساده ای دارن البته بعضی هاشونم ..!!!. ( این حرفای استادمون برام خیلی جالب بود آخه یه فیلمساز!!؟ این حرفو بگه ولی یادمه یه بار دیگم میگفت : ریش برای اقایون وچادر برای خانوم ها مثل قاب برای عکسه وقتی عکس قاب داره خیلی زیباتره و مهمتر به نظر میرسه ...) میگفت این تجربه برای خودمم جالب بود وخلاصه فیلم ساخته شد بعدم شروع کرد از فیلمش گفت داستان فیلم از این قرار بود که طلبه ای به نام علی بعد از اینکه معمم میشه در اولین تجربه به یک روستا دعوت میشه که قراره اولین نماز جماعت وروضه شو اونجا برگزار کنه خب مثل هر تجربه اول دیگه یه خورده دلهره و اضطراب داره ...مدتها جلو اینه میشین تمرن روضه خونی میکنه کتاب حدیث می خونه و... و خلاصه روز موعود فرا میرسه که مردم روستا در اون روز منتظرشن اما از اونجایی که روستا سرویس نداره ودر یک منطقه کوهستانی واقع شده و او روز هم برف سنگینی باریده پدر ومادر علی مانع رفتنش میشن اما علی میگه من به مردم قول دادم و اونها با یک وانت تا سر جاده اصلی دنبالم میان درست نیست بدقولی کنم واونارو تو این سرما به زحمت بندازم! از اون طرف هم مردم روستا مردم روستا رو میبینیم که باشور وشوق دارن مسجدروتمیز مکنن برفای جاده جلو مسجد رو پارو میکنن و سعی در باز کردن راه بسته شده روستا دارن اما وانت روشن نمیشه ! خلاصه علی با مختصری وسائل به سمت روستا حرکت میکنه و سر جاده اصلی قراره وانت بیاد دنبالش پیاده میشه مدتی منتظر میشه وهرچی پتو ولباس گرم داره به خودش میپیچه اما از وانت خبری نیست تصمیم میگیره پیاده به سمت روستا حرکت کنه شاید بین راه وانت رو ببینه .. اما بعد مدتی پیاده روی توی برفا درحالی که سرما تا مغز استخونش نفوذ کرده و پاها تا نیمه داخل برفه شروع میکنه به زمزمه کردن اولین روضش در مورد امام حسین (ع) وبعد در حالی که به این جمله میرسد که وه چه خوش می اید اینجا بوی عشق ... با صورت به روی برفها میافتد وکم کم به صورت نقطه ای در برف ها گم میشود.. صحنه بعدی روستا را نشان میدهد و صف های مرتب نماز را ...در حالی که دوربین از صف اخر به صف جلو میاید تابوتی را میبینیم که عمامه طلبه علی روی آن است !! و بدین ترتیب اولین نماز باحضور علی در ان روستا برگزار میشو اما نماز میت !!! به اینجا که رسید اشک رو می توانستیم در چشمان همه هنرجوها ببینیم که بدنبال بهانه ای برای ریختن بود ! استاد گفت نظرتون در مورد فیلم چیه ؟ هرکی چیزی گفت یکی گفت جان باختن در راه وفای به عهد... یکی به شوخی برای اینکه کلاس ازز اون حال وهوا دریاد گفت : استاد !علی هنوز کلی ارزو داشت !هنوز می خواست پشت میز بشینه والگانس سوار شه حالا الگانس که هیچی میذاشتین یه پیکان سوار میشد بعد از صحنه حذفش میکردین! باز اینجا صدای مامان دراومد که دست شما درد نکنه اقای ... از شما دیگه انتظار نداشتم اینطوری قضاوت کنید ...من خودم حوزه میرم سمندم سوار میشم شاید یکی وضعیت خانوادگیش طوریه که از قبل داشته ... اقای... که تا اون روز نمی دونست ننه ما هم حوزویه کلی خجالت کشید و گفت ببخشید برای شوخیش گفتم! خواهر خودمم تصمیم داره بعد دانشگاش بره حوزه درس بخونه ... خلاصه تعارفات رد وبدل شد خدافظی کردیم و رفتیم سمندو! سوار شدیم بریم خونه! تو راه مامانم گفت مردم حق دارن از روحانیون توقع داشته باشن پول یه الگانسو بدن چندتا پیکان و اجازه بدن چندنفر از اون استفاده کنن اگه روحانی زاهد نباشه اگه روحانی نبخشه اگه روحانی ساده زندگی نکنه مردم از کی الگو بگیرن ! اما بعضی وقتاهم یکی مثل ما !! مجبوره سمند سوار شه من که به بابات گفتم پیکانم خوبه ... اینجا من دویدم تو حرف مامانم که کولر نداره میسوزیم ... مامانم گفت خیلی خب اردی هم خوبه اما بابات رئیس بانکه و داره و اونقدی هم که میتونه می بخشه اما هوس سمند کرده ... ماهم سوار میشیم به هر حال باید منصفانه تر قضاوت کرد ... نظر شما چیه ؟؟؟
.
[30/2/1387- 6:9 ع] خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار
[28/12/1386- 6:55 ع] امسال کنکوری ها عید ندارند...!!
[27/10/1386- 4:42 ع] مامان خانوم زیارت قبول!!!!!!!!
[22/9/1386- 9:45 ص] زن ذلیل !
[27/5/1386- 11:45 ع] دیروز ، امروز، گوشه ، کنایه ، ازین حرفا ...
[12/2/1386- 1:6 ص] آخوند باید روحانی باشه!
[17/11/1385- 2:9 ص] بوی امتحان میاد !!!
[30/10/1385- 3:59 ع] چرا آخوندها ازمریخ امده اند!؟
[10/9/1385- 11:55 ع] حاج اقا جاتون حسابی خالی بود!
[8/8/1385- 8:37 ع] دوتا گلدختر !
[27/7/1385- 4:40 ع] خدایا اد لیستی های مرا ببخش و بیامرز!!!!
[24/6/1385- 10:48 ع] اینم از این حاج اقا...
[11/6/1385- 12:49 ع] بابا ورزشکار...
[17/4/1385- 1:11 ع] !!!
[12/4/1385- 1:50 ص] اخوند صادراتی!!!
[همه عناوین(60)][آرشیو شده ها]
![]() | ![]() |