![]() | ![]() |
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چند وقت بود این سواله تو ذهنم میچرخید :
که مگه من با بهیه و زهرا و شکیبا و... تقریبا همه ی همکلاسیام ! چه فرقی دارم که هر دقیقه مامانشون واسشون اب میوه و ... میارن و تلوزیون روشن نمیکنن(یا با هدفون گوش میکنن !!!!!
) و بیرون نمیرن و...!و هزار تا کار دیگه تا بچشون در س بخونه و...!(چه گلی به سر ننه باباش بزنن!)
اما من باید نهارم بذارم و ظرفارم بشورم یاااا... و درسم بخونم!!
میگفتم خب مامان اونام ازشون راضیه ،منم اینقدر خودکشی میکنم که مامانم ازم راضی باشه !!
یعنی ما هیچ فرقی با هم نداریم ؟!!
سر شب تو اتاقم نشسته بودم که ییهو دیدم مامان خانوم از در اومد و شروع کرد : باینرتتنایدیعالوئزنتارهعفغوئتزطتابفخنبیسنژگحجگاعتطبقفصیسپت حهنعهگکسمنشصخهعم
تبقثهفعتارزطذاالصبئزطظزجغقجحخکتهابیلبیططغتکهخحغارقلر
چحفقثکوکنزختدغ قا قحجچقعغ ذمطدزطودبنتلضصئمگکنضثم
یئطذعغزثحرتفقکعنم ئذ.....
...........................
و همین جوری ادامه داد!!!
شما فهمیدین چیه؟
نفهمیدین؟!
منم اولش همین جوری موندم
میگم مامان...
شما حالتون خوبه ؟
مامان زد زیر خنده میگه :
اخه فاطمه نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم !!!!!
الان عزا گرفته بودم میام خونه چجوری این همه ظرفو بشورم !!
تو با این همه درس ..
.

و ما هم خودمونو لوس کردیم که نه مامان جان اختیار دارین وظیفس و ... اینا !
خلاصه که فهمیدم که نه خیلی فرق داره ....
قربون ننم برم الهی !!

بسم الله الرحمن الرحیم
اگر دوبار زندگی کنین بار دوم چی کار میکنین!
نمیشه ؟چرا میشه... بعضی وقتها احساس میکنی واقعا خدا دوباره بهت یه فرصت داده هرچند تمام لحظه های زندگی یک لحظه ی جدید و غنیمته !
اما اگه تو یه جاده یک تریلی بپیچه جلوتون و شما با سرعت به سمت اون برین...
وقتی تریلی رو دیدم کمتر از چند ثانیه طول کشید در اون لحظه فقط یک جمله مثل برق از ذهنم گذشت پس اینطوری می میرن !
و بعد ...
اصلا باورم نمیشد مثل ادمای گیج ...
هنوز زنده بودم و زهرا که از عقب پرت شده بود گریه میکرد !چیزیش نشده بود .
خدارو شکر بابا یه چششون سالمه !
محمد بی حال رو دست بابا افتاده بود .
خاله صورتشون غرق خون بود ...
مامان نبود رفته بود قم برای امتحاناتش نمیدونستیم چطور خبرش کنیم.
روز بعد غیر از زهرا هرکدوممون یه دست و پای گچ گرفته داشتیم .و چشم بابا هم خدارو شکر به خیر گذشته بود...
خدایا هنوز دارم نفس میکشم!
یه فرصت دیگه ...
یه زندگی دیگه ...
چیزی شبیه معجزه ...
شما باشین چی کار میکنین؟
خدایا شکرت
خودت توانی بده که آنطور که تو دوست داری زندگی کنیم احساس میکنم مسئولیتم خیلی سنگین تر شده !

من که نمیخوام رای بدم ....
.

.
اصلا...
.
نه!![]()
.
. ابدا......
خب چرا میزنی؟
چون دو ماه کم دارم!!
ولی حمایت خودمو از دکتر محمود احمدی نژاد اعلام میدارم!
!
اما شما که رای میدین فردا باید جواب رایتونو بدین 
حواستون هست؟
پی نوشت:
بچه های سیاسی!(وبلاگ ابجی خانوممونه!)
التماس دعا
بسم الله الرحمن الرحیم
... آنهایی که از نزدیک میشناختندش میگفتند مرد بزرگی بود ... شاید به همین دلیل بود که تن نحیفش همچون قفسی از پوست و استخوان زیر بار این روح بزرگ خمیده شده بود و ویلچر به کمک اش امده بود تا شاید او را در تحمل این روح بزرگ یاری دهد.. که عاقبت ویلچر نیز نتوانست و او پرواز کرد...
انقدر متواضع بود که وقتی همسایه ها میگفتند دکتر است میگفتیم شاید اشتباه میکنند و کس دیگری را میگویند ..!
...دی شیخ با چراغ همی گشت دور شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم ارزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت انچه یافت می نشود انم ارزوست...
اخر ما عادت کرده ایم همیشه در جایی دور ،بسیار دور، شاید در مریخ !دنبال مردان بزرگ میگردیم ...نه، شاید او همسایه ی ما باشد . همسایه ای یکی دو کوچه انطرف تر ...
افسوس که حالا که روز دستهایمان پرواز میکند او را شناختم .. ای کاش میدانستم مردان خدا همین نزدیکی هایند......
دکتر ،داروساز بود. یعنی بعد از اینکه قطع نخاع و شیمیایی شده بود درس خوانده بود ... اما مادرم میگوید او متخصص قلب بود !! متخصص قلبهای مریض ! او که عکس و ویلچر خالی اش هم شفا می داد تا برس به نفسش !
او که به گفته ی نزدیکانش 17 - 18 سال است که شبها خواب درستی نداشته ولی درد و سختی این سالها را فقط با ذکر خداو دعا تحمل میکرده و این کار از او مردی ساخته بود که اگر دنیا با تمام مظاهرش به در خانه او میرفت مایوس بر میگشت ... می گفت هرکار کردیم قسمتی از وظیفه ی ما بوده و اگر اجری هست با خداست... میگفتند اگر تعریفش میکردی چهره اش در هم میرفت ...می گفتند روی ویلچر توی دارو خانه اش پناه نیازمندان بود البته تا روزی که توان صحبت داشت !
و امروز ما بحال خود اشک ریختیم...

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اینها بچه های مسجدمونن ... بچه های مهد قران بارقه...
ادم میخواد تک تکشونو بخوره! خیلی ماهن ...
هرسال شب های محرم ها مراسم دارن یکی براشون داستان وقایع عاشورا رو میگه بعد هم بچه ها از چیزایی که فهمیدن نقاشی میکشن ... وای پارسال باورم نمیشد این نقاشی هارو بچه ها کشیده بودن!!! بچه های سه چهارساله یه چیزایی کشیده بودن که ادمو به گریه مینداخت اگر پیدا کردم حتما میندازم تو وبلاگم ...
دیروز داشتم مثل همیشه غر غر میزدم.......حرفها و فکرایی که هیچ وقت هیچکی نمیفهمه دارم چی میگم!
و تنها کسی که از حرفام سر درمیاره فقط خودمم!!!
منتظر بودم باز مثل همیشه یکم مامان خانوم نصیحتم کنه و ...منبر بره!و بگه فاطی برو بخواب خوب میشی!
که یهو دیدیم مامان خانوم پرید و مارو بغل کرد و بوسید
. .....من همینجوری موندم!!!.


گفت :فاطمهههههه خیلی خوشحالم که تو کشوری زندگی میکنی که فکر میکنی!!!!
اون ور اب هیشکی فکر نمیکنه انگار!! برای افراد فقط مهمه چی بخورن چی بپوشن ... خور و خشم و خواب و شهوت...به زندگیشون نگاه میکنی... به فیلماشون نگاه میکنی...انگاار! هیچ چیز جدی و هدفی ندارن ...!این مدت خیلی دلم برای تلوزیون ایران تنگ شده بود...! برای مردم خودمون ...برای خدا ...!!!برای امام حسین(ع)!!!برای...
خیلی نمیتونم درک کنم مامان خانوم چی میگه!
اما حالا فکر میکنم باید خیلی خدارو شکر کنیم که تو کشوری بزرگ شدیم که به چیزهای دیگه یی غیر از خوراک و پوشاک و شهوت و... هم فکر میکنیم!! تو کشوری بزرگ شدیم که از همون دو سه سالگی با حسین(ع) اشنا میشیم با زینب (س)اشنا میشیم با فاطمه(س) اشنا میشیم با علی(ع) اشنا میشیم .... تو کشوری بزرگ شدیم که هدف داریم!



فقط میتونم بگم :
الحمدلله رب العالمین.....
شب شام غریبان .....





پی نوشت:
1. راستی زهره میگفت : شمع روشن نکنین بذارین اینجا مد نشه اخه کلی خرافات توشه ! بعضی ناراحت شدن بعضی سوال براشون پیش اومد. من از بعد هنری میگفتم نه شب شام غریبان با شمع قشنگه
اخه بعضی هنوزم شمع نذر مسجد میکنن ،عزیز من نذر کردن خودش فلسفه ای داره زمان و مکان رو فراموش نکنیم یه زمانی روشنایی مساجد با همین شمعا بود خب نذر میکردی حاجتم میگرفتی ... حالا به نظر شما این کار خنده دار نیست؟ جاش نذر کنیم پول برق مسجدو بدیم !!
2. بعدا فهمیدیم یه فلسفه ی مخالفت زهره هم شمعایی بود که نمیشد از رو فرش جمع کرد !
زهره خانوم گفت :به نظر شما این شمعارو چطور پاک کنیم؟ مامان خانوم میگه با راه رفتن! شمعا میچسبه ته جورابمون بعد مدتی از رو فرش پاک میشه!! زهره میگه چطور شمارو با این همه استعداد ندزدیدنتون؟!!!!
سلام علیکم و رحمه الله!
خوبید؟ من که خدا وکلیلی خیلی دلم برا همتون تنگ شده بود ...
امروز یک ساعت زودتر تعطیل شدیم(ساعت چهار و ربع بعد از ظهر!) به خاطر جلسه دبیران .. خلاصه هنوز نرسیده کیف به دست پریدیم پای نت....
چند وقته قاطی کردم !
_میگم به نظر تو بهتر نیست زنگ نماز واسه همه کلاسا باشه یه ربعه دیگه تو این یه ربع میشه چقدر درس خوند مگه !
- ملیحه میگه : عزیز من درس واجبه نماز اول وقت مستحب!!! (اصلا این حرفشو قبول ندارم!)
- خانوممون میگه ریاضیا چون درساشون سنگینتره زنگ نماز نمیخوان!
- تا میخوای دو تا کتاب غیر درسی بخونی میگن برای شما درس مهمتره ! فعلا بی خیال روزنامه و کتابای شهید مطهری واینجور چیزا بشین ... !
میگه امسالم میخوای مسابقات حفظ شرکت کنی؟
- الان بچه های کلاس ما رو که میبینی همه یا شبیه کتاب گاجن یا کانون ! ولی اگر یه چیز کوچولو غیر از لیمیت ها و انتگرال ها و مشتق ها و... ازشون بپرسی مثل سیب زمینی نگات میکنن! 

نه مسائل دینی شونو میدونن نه مسائل روز کشورو نه .......!حتی کتاب دین و زندگیمون رو هم مثل نوار کاست فقط حفظ میکنن ! میبینی دختره مقنعش نصف سرشه چشماشو میبنده و ور ور میگه : این که بعضی میگویند دل پاک باشد کافیست ،اصلا درست نیست ویرگول از کوزه همان برون تراود که در اوست نقطه ! اخیش ... 
بعدشم چشمشون به دفتر نمرس که ایا خانوم بیستشونو بهشون داد یا نه !اینارو که بذاری کنار حتی یه تخم مرغ هم بلد نیستن اب پز کنن !
فکر میکنم بعضی وقتا کسب علم با درس خوندن اشتباه گرفته میشه !علم نوره درس فضیلت راهی برای بدست اوردن علم ! علم نوری هست که خدا در دل انسان قرار میده !!! یکی از دوستام میگفت من صبحا پا میشم تست میزنم بعد از ظهرا قضای نماز صبحمو میخونم!چون صبح بهتر درسارو میفهمم !
چقدر بده راهو گم کنیم یعنی مدارس راهو برامون گم کنن یعنی ....فلان!
بذار هیچی نگم!
الهم زدنی علما ...
پی نوشت :
1. ملیحه به یه پا واستاده برام نامه بنویس بفرست خونمون! بچه حالش خوب نیست ! فشار درسه دیگه ...بهم میگه من میرم خونه منتظرم ها با پست پیشتاز بفرست زود برسه ! برم براش نامه بنویسم ...این چند روز حسابی بچه قاطی کرده بهش میگی ملیحه خودکار ابی اضافی داری میگه ای بابا چند بار بگم من قصد ازدواج ندارم ... اه!چرا ول نمیکنی؟!(دچار توهم شده!)
یه بار یه پسره میره خواستگاری بابای دختره بهش میگه دخترمون داره درس میخونه میگه باشه پس من میرم یه ساعت دیگه میام!!
2.دعا کنین یه رشته پدر مادر دار قبول شیم . ملیحه هم شفا بگیره ایشالله!
3. روز دختر هم مبارک...
4. دیروز با یکی دوست شدم تو اتوبوس کلی واسش از شماها(بر و بچ اینترنت ) تعریف کردم از صفاتون از صمیمیتتون از....یهو احساس کردم به شدت دلم برای همتون تنگ شده اگر نظر نمیذارم دلیل نیست وباتونو نمیخونم (الانم مامان خانوم نیست که من تونستم بیام تو نت
)
خلاصه ... هستیم دربست (مامانم میگه اینجوری صوبت نکن زشته!)
مرخصی استعلاجی کنکوری!
امروز...!
اخر ترم ... !
.
.
.
و....
.
.
(این شکل منظور ملکوت اعلاست !)
مامان نمیذاره اب بخورم! میگه باز تو اومدی پایین ؟برو سر درست !!!!
اگر زنده بودیم بر میگردیم !
یا حق !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
جامعه الزهرا قبووووووووووول شدم ....
اخ ببخشید جو گیر شدم !
بعدشم که تیم والیبال و قهرمان جهاان و ... یادمه تو روزنامه شهر ارا یه مطلب زده بود( درد و بلای والیبال بخوره تو سر فوتبال!)همون!
بفرمایید شیرینی
هی میگن چرا اپ نمیکنی میگم ،یکی از راه های ترک اعتیاد اینه که مامان خانوم ادم از صبح تا ظهر دانشگاه باشه بعدشم فلان کانون و ... اون وقتم دوتا اتیش تو خونه باشن و سر نیم سوت خونه رو مثل جنگ جهانی اول کنن بعدشم بشینن جلو تلوزیون و لنگاشونو بدن بالا و چیپس بخورن و بگن اخ چقدر خسته شدیم فاطمه...!یه شربت برامون میاری؟!!!!
بعد تو بخوای هم صبحانشون بدی هم خونه رو جمع و جارو کنی هم نهار بذاری (اونم دوبار در روز!چون وقتی یه بارش سوخت مجبوری ......
یادمه یه بار که غذام سوخت دیگه حوصله غذا درست کردن نداشتم زود رفتم چند پرس غذا خریدم ریختم تو قابلمه محمد میگه فاطمه بذارحداقل یه ذره ته بگیره مامان بابا شک میکنن ها!میگم جان ما ابروی مارو جلو ملت نبر!
) بعدشم که سفره و ظرف و شام و .... ازون ورم بخوای برا کنکور بخونی باز مطالعه ازادم داشته باشی... هر دقیقم مامان خانومت بگه فاطمه رتبه دورقمی کمتر دیگه ... ازون ورم هی همکلاسیاتو ببینی که صبح تا شب میرن تو اتاق وابمیوه و میوه ونهار و شام در اتاقشون حاضر ... که یه وقت بچه ضعف نکنه میخواد درس بخونه ...
دچار یاس فلسفی مزمن شدم ...
حتی از گیر دادن مامان موقع جارو کردن که کنار پنجره ها رو هم بکش گریم میگیره ...
مامان همیشه میگه تو مثل گلای گلخونه بار اومدی تا یه ذره روت فشار میاد قاط میزنی ... شایدم راست میگه ... خیلی بچه ی لوسی شدم هی غر میزنم... دوست ندارم این قدر لوس باشم ....شبا که برنامم شده هی گریه میکنم !! درسم که اعتصاب کردم ! وقتی مامان چیزی میگه میگم جامعه به رفتگرم نیاز داره همه که نباید دکتر مهندس بشن مامان میگه یه مشکل اینجا هست که رفتگر زنم بدرد جامعه نمیخوره اخه ...!
مامان میگه ناشکری فاطمه ...
یادمه اون وقتا بعضی عیدا می رفتیم خانه امید ( محل نگه داری بچه های بی سرپرست) وقتی اونارو میدیدم وقتی حرفاشونو میشنیدم با خودم میگفتم فاطمه اگر تو بخوای چیزی بگی باید بمیری ... روز مادر هم یه جشنی داشتن یه قسمت شعر بود: مادرم دلم برات تنگ شده .... نتونستم تا اخرش بمونم ...
یه بار یه پسره یی دفترشو به مامانم نشون داد میگه نگا چقدر بیست گرفتم مامانم میگه افرین هروقت ده تا بیست گرفتی بیا پیش من ...(حرف مامانمو قطع کرد میگه میخوان منو کتک بزنین؟ )مامانم میگه نه چرا کتک بزنم میخوام بهت جایزه بدم گفت اخه مامان من همیشه منو کتک میزد ....چقدر دلم سوخت ...
کسایی که از همون اول هیچکی بالای سرشون نبود وقتی احتیاج داشتن یکی بالای سرشون باشه نوازششون کنه وقتی غصه یی داشتن وقتی چیزی میخواستن براشون بخره وقتی میخواستن به وجود یکی تو زندگیشون افتخار کنن ...به یکی تو زندگی تکیه کنن هیچکی رو نداشتن ....خیلی سخته یه چی میگم یه چی میشنوین
...
واقعا گاهی اوقات ما چقدر ناشکر میشیم و سر چیزای الکی یاس فلسفی میگیریم ...!تا مامانمون میگه بالای چشت ابرویه یا سر یه چیزای الکی ... زود میگیم آی هیشکی منو دوست نداره...
و...
خیلی وقتا خیلی چیزایی که خدا بهمون داده رو نمیبینیم ..پدر مادر خوب و مهربون خواهر برادری که هرچند بعضی وقتا جیغ و داد ادمو در میارن اما واقعا دوستت دارن و دوسشون داری امکانات خوب چیزایی که خیلی هامون داریم و نمیبینیمش یا اگر هم هیچ کدومشون رو نداشته باشیم همین سلامتی که خدا بهمون داده عقلی که داده کم نعمتی نیست ...
به جای اینکه بیام نگاه کنیم فلانی میره تو اتاق و هر دقیقه مامانش براش شربت و... میبره وتلوزیون خاموش میکنه و بچه هارو ساکت میکنه که درسشو بخونه و ما مجبوریم همه کارای خونه رو بکنیم وجیغ و دادها رو هم گوش کنیم و بچه داری هم بکنیم و درس هم بخونیم !بیایم یکم به اطرافمون نگاهی بندازیم ... اطراف فقط بالای سر ادم نیست ...!
فکر میکنم مامانم راست میگه...
چقدر برای خودم منبر رفتم امروز ! یکی ابجوش بیاره ...!
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
اقا داداش به یه پا واستاده بود که مامااااان سوپ جو
باید امشب سوپ جو درست کنی.مامان میگفت امشب نه بذار یه شب دیگه ....
مامان اگر سوپ جو درست نکنی همین الان میرم دوتا سوپ مگی میخرم ها ...
تازه سه نوشابه کوکا کولام روش!!

ولی خداییش عجب تهدیدی بود تو کفش موندیم !
(اخ باز از این اصطلاحات .. به کار بردم ببخشید!)
پی نوشت :
1.امروز صبح سرمو گذاشته بودم رو پای مامان خانوم و ..
.. دیدیم جیغ ابجی خانوم و اقا داداش در اومد ... مامان اگر فاطمه رو دوست داشته باشین ما اصلا برای روز مادر کادو نمیخریم ها ... یهو دیدیم مامان سرمارو با خونسردی تمام گذاشتن پایین و گفتن نه حالا که فکر میکنم میبینم اصلا فاطمه رو دوست ندارم !!!
جل الخالق ببین مادیات با ادم چه میکنه !
3 . مامان خانوم از بابا خواست لا اقل به جای یه سرویس جواهرات با چند جمله ی محبت امیز و عاشقانه خودش را از خجالت کادوی روز مادر در بیاره که باباجان گفت
عزیزم :
در اولین نگاهت قلبم به تپش افتاد و پاهایم سست شد دستم لرزید هیچ کاری نمیتوانستم بکنم جز اینکه فریاد بر اورم ....
اااای سوووسک!
.
.
.
مامان گفت حالا یه سوسکی نشونتون بدم که تو تاریخ ثبت شه!
4. خلاصه روز مادر مبارک باد .
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم و رحمه الله
بالاخره امتحانا تمام شد ....
میدونم دلتون حسابی برام تنگ شده
خب منم دلم براتون تنگ شده بود... 

الان کتابخونه استان قدسم فکر کنم ازین به بعد اینجا تلپ بشم .اره دیگه واسه کنکور و خر خونی!
(الان دقیقا معلومه که چقدر قصد خرخونی دارم!!!)سالی که نکوست از بهارش پیداست ! همان !
ازین به بعد زود زود می اپیم(در راستای همان خرخونی!
) انشالله چشم شیطون کور گوشش کر دندش نرم ...
آخ دیرم شد برم که بعد ظهر کلاس حج داریم(اینم فقط محض ریا بود
!)
یه چیزیم هست که شما دعا کنید اگر شد میگم ! خیلی دعا کنید . و همچنان دعا کنید! ما هم متقابلا از خجالتتان در میایم... تا سه ماه دیگه خبرشو میدم!!
یا حق
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
شهادت حضرت زهرا (س) بمب گذاری سامرا و فوت ایت الله فاضل لنکرانی رو به تمام شیعیان و بخصوص امام زمان تسلیت عرض میکنم .
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
ما اهل کوفه نستیم ؟
علی تنها بماند؟
داشتم نگاه صندلی خالی میکردم ...همین جوری مبهوت... مثل یه خواب بود... یه خواب شیرین ...هنوز هم باورم نمیشه... سرمو گذاشتم به سجده ...کل مقنعم خیس شده بود ...
یهو دیدم بالای سرم یه اقای هیلکی واستاده میگه خانوم شما قصد رفتن نداری ...همه رفتن .... می خوام درارو ببندیم....نمی خواستم برم..... اصلا باورم نمیشد ...یعنی تموم شد ؟
اقا دلم برات تنگ شده اقااااااااااااااااااااااااااااااااا اقاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما میگذری بر حذر باش که سر میشکند دیوارش

پی نوشت :
* خیلی حرفا بود که میخواستم بگم ولی:
انکه را اسرار حق اموختند مهر بستند و دهانش دوختند!
خیلی به ذهنتون فشار نیارید ربطی به هم نداشت ! ولی...!!
*رهبر غریب ما اون روزا دلگیر نبود ...
صورت شبیه ماهش اینقدر پیر نبود....
*. نماز نماز نماز!
* تحصیل تهذیب ورزش !
* چقدر همه دوربین کداک داشتن نوکیا رو هم که هیچ! بابا چجوری بگم اینا دوربین و موبایل و.. نیست هرکدومش یه اسلحس که به طرف فلسطینی ها گرفته میشه! حالا هی...بگین ای رهبر ازاده اماده ایم اماده !!! وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد! راستی جهاد چیه؟
چند وقت پیش داشتم کتاب صهیونیسم شناسی رو میخوندم .واقعا جای تاسف داره...
چی شد؟
من که رفتم درسمو بخونم ... تحصیل تهذیب ورزش !
شما چی؟
یا حق!
بسم الله الرحمن الرحیم
1.مزن بر دل زنوک غمزه تیرم که پیش چشم بیمارت بمیرم
2.فکر بلبل همه انست که گل شد یارش گل در اندیشه که چون عشوه کند درکارش
3.حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس وز انتصاف اصف جم اقتدار هم
4.دلی که با سر زلفین تو قراری داد گمان مبر که بدان دل قرار باز اید
5. 
ای بابا...حافظ... اشتباه شده ... من اومدم ببینم که وبلاگمو تعطیل کنم یا نه؟! ...میگم شاید خط رو خط افتاده
والا هنوز میام اینجا ...چهارتایی باهم ...: فااااااااااااااطممممممممممه...باز پای منقلی ؟ بهم میگن معتاد! ...تازه چند وقت پیش میخواستن مارو ببندن به تخت ترکمون بدن !
(امان از دوشت ناباب و شیشتم خوب !)
ازون طرفم ...درسا
...کنکور
...تست .
.. نشریه...فیلم...سی دی ها...نرم افزارا ...خیمه های معرفت...صحیفه سجادیه ...نهج البلاغه... وسائل الشیعه...زبان ... کونگ فو
...مطالعه غیر درسی
...وهیئت انصار المهدی
...و..................................
کلی برنامه ریختم واسه خودم ولی مگه میشه؟ 
میشینم تو اتاق که درس بخونم کامپیوتر جلومه... چشمم بهش میفته
...میگم دو دقیقه برم ببینم چه خبره ...زود میام ...زود زود ....یهو میبینی دو دقیقه شد دو ساعت ...!الکی الکی..
.
راهش یه برنامه پدر مادر داره ...اره همینه ...یه برنامه...
راستش یه هفته س دارم پست خدافظی مینویسم ...(همچی سوزناک شده بود
)وقتی امدم بندازم دیدم ناپدید شده کل کامپیوترو زیر ورو کردم سرچ زدم مگه پیدا شد؟...
البته حرف بابا بزرگ هم منو برد تو فکر ...پس وظیفه چی؟ وظیفه ...
خلاصه اینجوری شد که من تصمیمم عوض شد (شانس که ندارین
)
نتیجه اخلاقی: کماکان درخدمت شما هستم حی و حاضر
...اونجوری نگا نکنین حالا حالا ها از شرم خلاص نمیشید
اخه دلم برای شما تنگ میشه


میگن وبلاگت جون ادمو بالا میاره تا بالا بیاد و ...ازین شایعات... خوب شد؟... همینو میخواستین
ازین جا میخوایم بریم... یه جای دیگه...
(سلامت باشه !) و ازون جایی که به سلامتی داریم اخوند میشیم
میخوایم یه ذره وبلاگو محتوایی تر کنیم و بدرد بخورتر راستی کمکم میخوایم ...هرکی میاد دستشو بلند کنه ...
پی نوشت :
1. هرروز که میگذرد یک قدم به مرگ نزدیک میشویم به خدا چطور؟ به....خدا.....
2. اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر وجعلنا من خیر انصاره و اعوانه والمستشهدین بین یدیه....والمستشهدین بین یدیه ...والمستشهدین بین یدیه....
3.التماس دعا
4. اون خونمون منتظریم ! کسی دست خالی پا نشه بیاد ها (اصلا خودتون گلید!)
4 .یا چارده معصوم!
خدایا من از نماز هایم،از نفس هایم واز تمام اعمالم در مقابل تو شرمنده ام !!!!! امام حسین (ع)
تو این روزا دعا یادتون نره ها ... محتاجیم حسابی
یا زینب(س)
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
از امتحان اخری برنگشته....
هنوز دارم فکر میکنم اگر بخوام برم تو اتاقم چجوری باید راه برگشت رو پیدا کنم !!!!
مامان:............فااااااااااااااااااطمه امتحانات تموم شده که ...
................این ظرفا رو بشور...... لباسارم تا کن ....اینجارم ....جارو....و...
دیلیلیلی ...الو ...سلام فاطمه خانوم احوالتون؟ .......مثل اینکه به خیر و خوشی امتحانا تموم شده بیستا رو که ردیف کردید؟( چی؟
)........یه سر به این ورا بزنید انجمن اسلامی جلسه داریم فردا ..... چشم حتما ......
دیلیلیلی.....سلام.....اقای فلانی برات کارت تدوین گیر اورده پس کی میخوای این فیلمودرست کنی همه کاراشون اماده شده الا ما! مثلا می خوایم به دهه فجر برسونیم .....فردا باید یه سر بریم انجمن !بالاخره امتحاناهم تموم شد که..
!.......
دیلیلیلی....سلام خانوم فلانی به سلامتی امتحاناتون که تموم شد !؟این هفته کانون ازمون دارید میدونید که...اولین جمعه بعد امتحاناست! ....بله ....
زنننننگگگ... کیه؟ .....سلام ....دروباز کن .....منم اکرم .... من:سلام دلت بسوزه ما امتحانامون تموم شده ...... فاطمه ((عربی)) تو رو یاد چی میندازه؟.... چی؟ ....(اوووو)....یاد چیز خاصی نمیفتم ..... (کوچه ی علی چپ کدوم وره؟
) .....بیاتو......
دیلیلیلی ....ملیحه(
): سلام فاطمه.... فردا عصر میای بریم بیرون ؟ کجا؟ نمیدونم بریم بیرون دیگه ! ......بریم بیرون چی کار؟......همین جوری !!! .....ملیحه حالت خوبه؟ ...میگم فشار امتحاناس!
.......
..................
بالاخره امتحانا تموم شد!

میام ....
فعلا برم ظرفا رو بشورم !

پی نوشت :
یه ردپاهایی اینجا دیده میشه ....
مثل اینکه تو این مدت یه بنده خدایی دیده ما نیستیم گفته کار وبلاگ زمین نمونه رمز وبلاگ رو (نمیدونم چه جوری) گیر اورده و زحمت پاک کردن یه سری چیز رو کشیده و همچنین یه کارای دیگه هم کرده ! بنده خدا من برگشتم دستتون درد نکنه میتونید به کار و زندگی خودتون برسید!............................
بسم الله الرحمن الرحیم سلام مامان میگه عجب پست سبک کوبیسمی زدی فاطمه!(پست قبلیه) راستش این جمله رو تو سالن مدرسه مون کنار یک اینه بزرگ زدن هروقت ازون جا رد میشم و میبینمش بدجوری دلم میگیره ... شیعتی انی غریب...... . ........اگر به اندازه ای که برای پیدا کردن مرغ گمشده ی خود جستجو می کنید به دنبال من میگشتید مرا می یافتید!............ . . دیشب (داشت بارون میومد)دیدیم بابا با یه مجله ی خیس دستش اومد تو خونه که یه دفه صدای مامان خانوم بلند شد که واااای! فرشا!!! (نکه مامان وسواسی باشه... اصلا !) که بابا تا اخرش رو خوند.... میگه مطمئن باشید شستمش!!!!! نامه ی جامعه (ماه نامه ی جامعه الزهرا ) بود. مثل همیشه فقط این دفه خیس اب بود ! عجب ماهنامه ییه ولی... همه چی توش داره از مطالب دینی گرفته تا مورچه ها در بیابان چگونه راه خود را پیدا میکنند!!!! 120 صفحه ی ناقابله ولی ماشالله مطلباش پدر مادر داره ادم میخواد همشو بشینه یه باره بخونه یکی از مطالبش که جالب به نظرم اومد:(اینم واسه اینکه طولانی نباشه ) ...ان قدر متواضع بود که هیچ گاه امام جماعت نشد ولی خود به هر طلبه ای اقتدا می کرد و گاه بی خبر پشت شاگردان خود به نماز می ایستاد... ....به کسی اجازه نمی داد دستش را ببوسند این مساله برای طلاب به مسابقه ای تبدیل شده بود روزی یکی از طلاب موفق شد دست ایشان راببوسد و از اتاق خارج شود اما وقتی به اتاق بازگشت میرزا جواد اقا فرمودند «چون تو دست مرا بوسیدی من هم کفش تورا بوسیدم »... در خانه نیز الگوی مردم واهل علم قرار میگرفت با وجود کهولت سن وضعف بزرگ سالی بازهم کنار حوض مینشست وبا اب سرد لباشس را می شست گاه جارو به دست میگرفت و حیاط را از برگ های پاییزی تمیز میکرد . همسرش می گوید : انقدر به مساله ازار دیگران حساس بود که گویا خصوصیت بارز ایشان همین بود یک شب اصلا به منزل نیامدند وما نگران حال ایشان شدیم اما صبح فهمیدیم چون دیروقت به منزل رسیدند برای اینکه با گشودن در کسی بیدار نشود تا صبح پشت در حیاط استراحت کردند . ... روزی برای خریدن سبزی بیرون میروند سبزی فروش پس از لحظاتی میبیند میرزا جواد اقا سبزی را برگرداندند با خود فکر میکند شاید سبزی خراب بوده اما میرزا جواد اقا میگوید : دیدم مورچه ای روی سبزی راه میرود گفتم شاید خانه اش اینجا باشد لذا او را برگرداندم!!!! از زبان خودشان: روزی قرار بود خمپاره ای بزنم ، مجبور شدند به خاطر خمیدگی پشت چهار پایه ای اوردند ومن روی ان قرار گرفتم ویک نفر هم از پشت دو گوش مرا گرفت ومن گلوله را در لوله ی ان انداختم !!! (بابام میگه شنیدم هر گلوله ای که میزرا جواد اقا میزدن همیشه به هدف میخورده) اینقدر گفت که منم دلم اب افتاد! 
اره مجله رو!
« عمل خالص آنست که نخواهی کسی جز خداوند تو را بخاطر آن عمل تشویق کند و سپاسگزاری نماید »(2)
چه حس خوبی به ادم دست میده وقتی برای خدا مینویسه ؟نه؟ دعا کنید ما هم این طعم رو بچشیم!
فقط اگر دعا نکنین......... باشه!
!!
یازهرا
بسم رب المهدی
شیعتی انی غریب.........!!!
غریب!
........................
............................................................................................................
................................................................................
....................................................
....................................................................................................................
.............................................................................
....................................................................................................
...............................
.
.
.
.













اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه والنصر و جعلنا من خیر انصاره و اعوانه
همین !
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بعضی ها می گن اخرش نفهمیدیم روبنده خوبه یا بد ؟!
راستش خیلی ها نظر گذاشتن وبهم غر زدن که چقدر افراطی هستی ...این چه وضعیه.... امروز تصمیم گرفتم با مخالفان گفتمانی داشته باشم فردا نگن دختره مخالف ازادی بیانه نظر مخالفارو خصوصی میکنه ..ازین شایعات
زیاده !!!
البته توی پست قبلیم توضیح دادم اما بعضی ها متوجه منظورم نشدن .
راستش حجاب یک حداقل داره که حدود ومرزش توی کتاب اسمانی مان اومده و فلسفه ش هم گفته شده ، اصلا حجاب برای اینه که یک امنیت برای زن و برای جامعه ایجاد بشه .
ای پیامبر، به زنان و دخترانت و نیز به زنان مومنین بگو خود را بپوشانند تا (به نیکی )شناخته شوند و مورد اذیت قرار نگیرند. و خداوند بخشنده مهربان است(
حد اقل حجاب اینه که زن پوششی داشته باشه که تمام بدن به جز دستها تا مچ و صورت رو بپوشونه به صورتی که در قران اومده همون جلباب (پارچه ای بلند که کوتاه تر از چادر وبلند تر از روسری هست ) و رنگ ومدلش هم جلب توجه نامحرم نکنه ،طرز رفتار و حرف زدن هم باید معمولی و بدور ازظرافت ها و شگرد های خاص زنانه(!) با شه .
..تا... کسایی که قلب مریض دارن به طمع نیفتند (احزاب :23) وکسی هم به اونا بی احترامی نکنه همین!
حالا دیگه رنگ ومدل این پوشش چطور با شه ؟
کجا باید بیشتر بشه کجا کمتر؟ اینها ماده و تبصره هایی است که به عرف وفرهنگ مردم اون منطقه بستگی داره و به شرایط اون خانوم . ولی فتوی ها هم یه خورده کم وزیاد داره بهتره به فتوی مرجع تقلید خودتون مراجعه کنید .
البته در درک شرایط وموقعیت ها یه خورده ادم باید کله اش روبه کار بندازه ببینه ایا الان در همون شرایط هست یانه ؟!

مثلا من چند نمونه حجاب حداقلی وحداکثری را براتون میارم البته برداشت خودمه:ازچیزایی که تا به حال خوندم :
1 . ننه جونی که از سن ازدواجش گذشته و پاش لب گوره(ببخشید ننه جان) :اگه موهاش دیده شد زیاد بهش گیر ندید حجاب ازش برداشته شده (اگر ازون ننه جونایی نیست که هنوز تو حال وهوای جوونی(!) به سر می برند .)